دکتر لیلا اردبیلی

وقتی از بحران سخن می‌گوییم، معمولاً واژه «تاب‌آوری» خیلی زود به میان می‌آید. اغلب هم آن را ویژگی افراد می‌دانیم؛ اینکه کسی امیدش را از دست ندهد، فشارها را تحمل کند یا در برابر سختی‌ها دوام بیاورد. اما سرنوشت ملت‌ها نشان می‌دهد که تاب‌آوری تنها به ویژگی‌های روانی افراد وابسته نیست. آنچه یک جامعه را در میانه جنگ، ویرانی یا بحران سرپا نگه می‌دارد، پیش از هر چیز منابع فرهنگی آن است. هر جامعه برای ادامه دادن به چارچوبی نیاز دارد که بتواند با آن رنج را بفهمد، برای آن معنا بسازد و آینده را همچنان ممکن ببیند. فرهنگ، پیش از آنکه به انسان نیرو بدهد، به او افق می‌دهد؛ و همین افق است که تاب‌آوری را ممکن می‌کند.
اگر بخواهیم یکی از مهم‌ترین سرچشمه‌های این افق را در فرهنگ ایرانی نشان دهیم، کمتر اثری را می‌توان هم‌سنگ شاهنامه دانست. بسیاری شاهنامه را کتاب جنگ‌ها و پهلوانان می‌شناسند، اما در لایه‌ای عمیق‌تر، شاهنامه روایت دوام یک تمدن است. در آن، شکست کم نیست؛ شهرها ویران می‌شوند، شاهان و پهلوانان از میان می‌روند و گاه ایران تا مرز فروپاشی پیش می‌رود. با این همه، روایت هیچ‌گاه در لحظه شکست متوقف نمی‌شود. فردوسی هر بار نشان می‌دهد که حتی پس از تلخ‌ترین شکست‌ها نیز زندگی ادامه دارد. او به مخاطب نمی‌آموزد که شکست نخورد؛ می‌آموزد که شکست، پایان راه نیست.
همین منطق را می‌توان در بسیاری از داستان‌های شاهنامه دید. قهرمانان آن فقط برای جنگیدن به میدان نمی‌آیند. ارزش نهایی در این روایت‌ها نه صرفاً پیروزی در نبرد، بلکه حفظ داد، نظم و تداوم زندگی است. داستان سیاوش نمونه‌ای روشن از همین نگاه است؛ روایتی که از دل رنج، تبعید و بی‌عدالتی، امکان ادامه دادن را جست‌وجو می‌کند. فردوسی با این جابه‌جایی ظریف، ذهن مخاطب را از تمرکز بر لحظه شکست به توان ایستادگی در برابر آن هدایت می‌کند. اگر بازسازی در پایان رخ می‌دهد، حاصل همین تاب‌آوری است؛ نه نقطه آغاز آن.
از همین رو، شاهنامه را می‌توان بخشی از زیرساخت شناختی جامعه ایرانی دانست. این زیرساخت فقط در مدرسه، دانشگاه یا رسانه شکل نمی‌گیرد؛ روایت‌های بزرگ یک تمدن نیز در ساختن آن سهم دارند. آن‌ها به مردم یاد می‌دهند جهان را چگونه بفهمند، بحران را چگونه تفسیر کنند و نسبت خود را با آینده چگونه تعریف کنند. انسان‌ها تنها با اطلاعات تصمیم نمی‌گیرند؛ با مدل‌های فرهنگی‌ای می‌اندیشند که طی نسل‌ها در حافظه جمعی رسوب کرده‌اند. شاهنامه یکی از نیرومندترین این مدل‌هاست؛ مدلی که به ایرانیان آموخته است ویرانی را آخرین فصل داستان ندانند.
در همین نقطه است که فرهنگ به منبعی برای تقویت تاب‌آوری تبدیل می‌شود. فرهنگ مستقیماً از شدت بحران نمی‌کاهد، خانه‌ای را که ویران شده دوباره نمی‌سازد و زخمی را درمان نمی‌کند، اما مهم‌ترین سرمایه تاب‌آوری را حفظ می‌کند: توان ادامه دادن. جامعه‌ای که بتواند در میانه بحران همچنان آینده را تصور کند، امید خود را از دست ندهد و احساس کند زندگی جمعی هنوز معنا دارد، پیش از آنکه چیزی را بازسازی کند، از فروپاشی درونی نجات پیدا کرده است. شاهنامه طی هزار سال چنین افقی را در فرهنگ ایرانی زنده نگه داشته است؛ افقی که می‌گوید ایران ممکن است آسیب ببیند، اما قرار نیست در ویرانی متوقف بماند. البته این زیرساخت شناختی تنها به شاهنامه محدود نمی‌شود. شعر فارسی، آیین‌های سوگ و شادی، نوروز، روایت‌های دینی، خاطره‌های خانوادگی و حتی ضرب‌المثل‌های روزمره، همگی در شکل دادن به این سرمایه فرهنگی نقش داشته‌اند. این منابع، با همه تفاوت‌هایشان، یک پیام مشترک را منتقل می‌کنند: زندگی جمعی می‌تواند در سخت‌ترین شرایط نیز ادامه پیدا کند. نوروز هر سال بازگشت بهار را پس از زمستان یادآوری می‌کند، آیین‌های سوگ به رنج صورتی جمعی و تحمل‌پذیر می‌بخشند و شعر فارسی زبان امید را حتی در دل اندوه زنده نگه می‌دارد. وجه مشترک همه این منابعحفظ امید، استمرار و اعتماد به امکان ادامه زندگی است. شاهنامه در میان این مجموعه جایگاهی ممتاز دارد، اما قدرت آن نیز از پیوند با همین شبکه گسترده فرهنگی سرچشمه می‌گیرد.
شاید راز تداوم ایران نیز تا حدی در همین جا باشد. بسیاری از تمدن‌ها با یک شکست بزرگ از صحنه تاریخ کنار رفتند، اما ایران بارها از دل بحران‌های بزرگ عبور کرده است. از هجوم اسکندر و جنگ با اعراب گرفته تا یورش مغول و فرازونشیب‌های سده‌های اخیر، دولت‌ها آمده و رفته‌اند، شهرها آسیب دیده‌اند و نظم‌های سیاسی تغییر کرده‌اند، اما آنچه استمرار یافته، تنها ساختارهای سیاسی نبوده‌اند، بلکه الگوهای فرهنگی و روایت‌هایی بوده‌اند که هر نسل به نسل بعد سپرده است. این روایت‌ها به جامعه یادآوری کرده‌اند که بحران هرچقدر هم عمیق باشد، نباید افق آینده را از میان ببرد.
شاید تاب‌آوری ایرانیان را باید دقیقاً در همین نقطه جست‌وجو کرد. آنچه جامعه را در روزهای دشوار سرپا نگه می‌دارد، فقط امکانات مادی یا قدرت نظامی نیست، بلکه زیرساخت شناختی‌ای است که طی قرن‌ها در فرهنگ این سرزمین شکل گرفته و پیوسته این پیام را تکرار کرده است که ویرانی، آخرین فصل داستان نیست. بزرگ‌ترین میراث شاهنامه نیز شاید همین باشد؛ نه فقط پاسداری از زبان فارسی یا روایت گذشته، بلکه زنده نگه داشتن توانایی یک ملت برای دوام آوردن، از دست ندادن افق آینده و حفظ اراده جمعی برای ادامه زندگی. اگر روزی بازسازی ممکن می‌شود، بر شانه‌های همین تاب‌آوری است که استوار می‌شود.

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی